سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
45
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
عمل و حقوق اين طاعت اللّه ازيشان قبض مىكند و بر آدمى اين حقوق نشان بس ، چون عقل و اختيار و تدبير و ذوق و شوق ما و حيوة ما همچون جمادى شد كه مفعول اللّه است تا خود حيوة و جمال وى و علم وى چگونه باشد . قاضى ابراهيم 167 مر بچهء مرا حسين مىگفت و حسين او را قاضى ابراهيم 168 مىگفت مرا غصّه مىكرد گفتم بچهء خود را بگويم تا وى را ابراهيم بانگ كند باز گفتم همه مردمان او را قاضى ابراهيم گويند و از آن مرا حسين ، گفتم بيا تا قلب حقايق نكنم چون اللّه خلقى را بر كارى داشت من بس نيايم اكنون چشم بنهم همچنانك مردمان حكمى كرده باشند هم برآن مىروم چنانك مادرم را ما مىگويند مرا ولد 169 و هر كرا بنام نغز گويند من آنكس را همچنان بنام نغز گويم و هرك را ناقص گويند من ناقص گويم چنان نكنم برون آيم كه من يار ضعيفانم چنانك حنك نور الدين مىكردم و اين آداب ملوكست . مردم نادان را رنج كم باشد چنانك بچهء خرد را در گهواره ببندند و چيزى بر وى اندازند مردم كلان باشد دمش بگيرد و هلاك شود از دلتنگى ، و در رحم مادر نادانتر ، از تنگى و خون و ورخجىاش خبر نى و اگر دست به نجاست اندر مىزند بچهء خرد هيچ قيش نشود چون دانش ورزى بدانك سبب رنج بيش مىورزى . دانه در زمين روغنش را ببرند و آب پديد آرند با آنك روغن و آب جمع نشود تو نيز اى مؤمن اگر در خيرات پوسيده شدى دلتنگى مكن كه به ملكيت رسانند من تواضع للّه رفعه اللّه 170 خود را در زمين فرمانها نهادى « رفعك اللّه الى علّيّين كما رفع الحبّ و النّوى » و يوسف صدّيق از سجن بملك مصر رسيد . معرفت تو مر تفاصيل كمالى را دليل وصول تو كند بدان كه هرگاه تو مزهء كمالى ندانى از نااهلى خود دان مر آن كمال را اگرچه نااهلى بورز تا اهل شوى كه هرچ مقدور بود ممكن بود شدن . بنگر بدانك ترا بدين سفلگى و بمركز خاك و با اين ثقل و بنه و لاشهء خر نفس